خوشا از عشق مردن در کنارت . . .
گزیدم از میان مرگ ها ، این گونه مردن را
ترا چون جان فشردن در بر ، آنگه جان سپردن را
خوشا از عشق مردن در کنارت، این که طعم تو،
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را
چه جای شکوه از اندوه ؟ وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر، غم عشق تو خوردن را
تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ، ستردن را
کنایت بر فراز دار زد جان بازی منصور
که اوج این است، این! در عشق بازی پافشردن را
«سیزیف »* آموخت از من در طریق امتحان! آری
به دوش خسته ، سنگ سرنوشت خویش بردن را
مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر بر نمی تابد دلم ، نوبت شمردن را
کجایی ای نسیم نابهنگام ! ای جوان مرگی !
کا ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ ساعت ۶:۴۴ ق.ظ توسط سعید
|
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند