گزیدم از میان مرگ ها ، این گونه مردن را
ترا چون جان فشردن در بر ، آنگه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن در کنارت، این که طعم تو،
حلاوت می دهد حتی شرنگ تلخ مردن را

چه جای شکوه از اندوه ؟ وقتی دوست تر دارم
من از هر شادی دیگر، غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتی مرگ جادویی
نداند نقشت از لوح ضمیر من ، ستردن را

کنایت بر فراز دار زد جان بازی منصور
که اوج این است، این! در عشق بازی پافشردن را

«
سیزیف »* آموخت از من در طریق امتحان! آری
به دوش خسته ، سنگ سرنوشت خویش بردن را

مرا مردن بیاموز و بدین افسانه پایان ده
که دیگر بر نمی تابد دلم ، نوبت شمردن را

کجایی ای نسیم نابهنگام ! ای جوان مرگی !
کا ناخوش دارم از باد زمستانی فسردن را