شوق ...
تمام شب نگاهم مست...
دلم سرمست،
به شوق يک نگاه تو
چنان پيچيده دل بر دست
که گر تيغي مهيا شد، ترنج افتاده از دستم
رخ يوسف به نزد تو چنان باشد حقير و پست؛
که جاي دست
من بُبريده دل، شوريده سر
مست و غزل خوان
در پي ات خواندم
تا رسيدم من به تو
همه نابــــودني هايم به شوق ديدنت شد هست...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۷ ب.ظ توسط سعید
|
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند