مداد رنگی ...
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۸۷ ساعت ۲:۴۵ ب.ظ توسط سعید
|
یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند